۳۱ فروردین ۱۳۹۷

  • تلگرام
  • اینستاگرام

انتخاب از آثار خوانده شده درشب شعر و نثر طنز

انتخاب از آثار خوانده شده درشب شعر و نثر طنز

نخبه ی مخترع

«سعید رضا میرحسینی»

تمام شهرت و موفقیت کم نظیر خودم را مدیون معلم ورزش کلاس اول راهنماییم هستم. بی شک اگر او نبود، من هرگز مخترع نمی شدم. اولین روزی که به مدرسه ی ما آمد، این سوالها ذهن پرسشگر و کنجکاو مرا به خود مشغول کرد: آموزگار ورزش چه طوری دماغش را پاک می کند؟ آیا دماغش هرگز کش نمی آید؟ آیا پایین می آِید وپاک نمی کند؟! یا مثل بچه های بی تربیت لیس می زند و قورت می دهد؟! آخر او از همه ی ما یک چیزی کمتر داشت.یک چیز خیلی مهم؛ اوپیراهن آستین کوتاه می پوشید و آستینش نصفه بود. اما ما آستین داشتیم وبه راحتی، دماغ و عرق صورت خود را با قسمت انتهایی آستین مان پاک می کردیم. من کمی وسواسی بودم و برای حفظ بهداشت فردی خودم؛ با آستین راست، دماغم را و با آستین چپ، صورتم را پاک می کردم، این طوری همه چیز با هم قاطی نمی شد.
ننه وقتی می خواست پیراهن من را بشوید تنه پیراهن را در یک تشت با آب معمولی قرار می داد و آستین ها را در تشت کوچکی که پر از آب داغ و کف صابون بود؛ چند ساعت خیس می کرد تا بهتر تمیزشوند.
خلاصه در یکی از ظهرهای گرم تابستان یکی از سالهای دهه شصت، زیر داربست انگور دراز کشیده بودم، پای چپم را از زانو جمع کرده بودم و پای راستم را روی زانوی پای چپم گذاشته بودم ودر حالی که کله ام را می خاراندم، به نیوتن، سیب و کشف جاذبه فکر می کردم. نا گهان دانه انگوری به سمت من سقوط کرد و بلافاصله از سوراخ روی زانوی شلوار کردی ام رفت داخل ودرست در نقطه ی تلاقی نشیمن گاه بازمین، قرار گرفت. دانه ی درشتی بود، حیف بود و باید هرطور شده آنرا بیرون آورده و می خوردم. کمی فکر کردم و نقشه ی راه را در ذهنم ترسیم کردم. دستم را از سمت کش شلوارم به طرف دانه ی انگور هدایت کردم و کمی جابجا شدم تا انگور آزاد شود. اما تکان خوردن همان و له شدن دانه ی انگور همان، لعنت به عضوی که بی موقع تکان بخورد. به هرحال همانجای شلوارم به ترکیب چندش آوری از رنگ زرد وسبز آلوده شد.
معضل بزرگی بود، تنها زیرشلواری ام بد جور کثیف شده بود. و مهمتر از آن دغدغه دانه های انگوری که باز هم ممکن بود از سوراخ سر کاسه زانویم در هزارتوی شلوارم فرو میرفتند…
به نظرم بزرگی، این جمله را گفته است:« هرسختی که آدم را نکشد قطعا آدم را قویتر می کند»
در آن لحظات جبر زمانه داشت از من یک انسان نخبه ی مخترع درست می کرد.
جاذبه، انگور، سوراخ سرزانوی تنها شلوار، لکه ی سبز و زرد، ابرو بادو مه و خورشید و فلک همه جمع شده بودند تا منِ من متولد شود وتحولی عظیم اتفاق افتد.
به فکر فرو رفتم و به این اندیشیدم که: اگر زانوی شلوارنیوتن هم سوراخ بود. شاید قبل از جاذبه چیزی مهمتری را کشف و یا اختراع می کرد.
مشکل اصلی سوراخ بود و مشکل بزرگتر، پاچه شلوار که تا مچ پا ادامه داشت و آنجا تنگ می شد.
من اولین کسی بودم که با روش مهندسی معکوس به کشف واختراع بزرگی دست می یافتم. اینجا بود که وجود آن معلم فرهیخته و پیراهن آستین کوتاهش که تا قبل از آن ندیده بودم، باعث شد تا من الگو گرفته و بزرگترین اختراع بشری را به نام خود ثبت کنم.
در آن لحظات حساس، دعا کردم؛ پدرم با تسمه ی شلوارش مرا نکشد. چون طبق قانون خانه ما؛ این شلوار حق برادر کوچکترم بود تا بعد از اینکه به من کوچک شد، بپوشد. پس در صورت تخریب وشکست پروژه، پدر حق داشت تا در ملا عام مرا حلق آویز کند. اما من، حتی حاضر بودم مثل گالیله در راه علم فدا شوم.
در هر صورت، همه جوانب را سنجیدم وبا دو انگشت سبابه؛ شلوارم را ازمحل سوراخ روی زانو به دوقسمت تقسیم کردم وبدون هیچ ملاحظه ی سیاسی، اول پاچه، جناح راست را جر دادم وبعد، جناح چپ را پاره کردم.
در آن لحظه ی بزرگ تاریخی، شلوارک! توسط من اختراع شد و من اولین فردی بودم که شلوارک داشت آنهم شلوارک کردی …
بسی رنج بردم در آن لحظه ها
که شلوارکی را کنم اختراع…
شلوارک کردی خیلی خوب است. وقتی دانه ی انگور بیافتد داخل آن، دست آدم تا هر جا که لازم باشد می رسد. حتی می توانی سرت را در آن فروکنی وهر چه که خواستی پیدا کنی.
خلاصه، چندروز بعد هر دوتا تیم فوتبال محله، با شلوارک های کردی رنگارنگ ، مشغول بازی بودیم. و البته عصر همانروز تمام مادرهای هر دوتا تیم فوتبال محله؛ در حالی که چادرهای شان را به کمر بسته بودند و بلند بلند با مادرم گفتگوی تمدنها می کردند، جلوی خانه ی ما منتظر ورود من بودند. ( لازم به ذکر است که: متن گفتگوها وادامه ی ماجرا توسط هیات نظارت بر طنز امشب سانسور شد) به حرفهای من ایمان بیاورید و به همه بگویید که شلوارک را سی سال پیش، پسرزردمبوک ریقویی اختراع کرده است که نامش در هیچ کتابی ثبت نشده….
لطفا مسئولین هم رسیدگی کنند.

تاک و باد و من و شلوار و فلک در کاریم
تا تو شلوارکی آری به کف و کیف کنی
لیک هشدار، مبادا که تو با شلوارک
بهر نانی بروی توی صف و کیف کنی
یا که در انتالیا، پات کنی شلوارک
بروی جمع کنی هی صدف و کیف کنی

مسلم حسنشاهی

برخلاف ما اجابت شد دعای نقطه چین
فرق دارد با خدای ما خدای نقطه چین
می بُرند و می بَرند و می خرند و می خورند
بچه های ما کجا و بچه های نقطه چین؟
در میان نقطه ها افتاده خطّ فاصله
بعد ازین بالا نمی آید صدای نقطه چین
هر که روزی از نفهمی انتخابی کرده است
تا ابد باید بپردازد بهای نقطه چین
کرمِ خرما در خود خرماست، دنبالش نگرد
گرچه باشد پای خرما رد پای نقطه چین
خواب می دیدم که میمون رفته بالای درخت
من از این پایین درآوردم ادای نقطه چین
نقطه چینا! نقطه چین در نقطه چینت می کنند
نقطه چینت را نکن هرگز فدای نقطه چین
من که در لفّافه گفتم آنچه را باید نگفت
هر چه می خواهی خودت بگذار جای نقطه چین!

اشعار طنز یعقوب زارع

هر وقت مجال طنز پیدا کردیم
با شعر یکی، شوخی بیجا کردیم
این بار اگر به دوستان، بر نخورد
در کفش گشاد مولوی پا کردیم

آی، بدانید همه، عشق به زن کشت مرا
همدم من ، همدل من، همسر من، کشت مرا
گفت به فرمان زنت، تا نزدم در دهنت
دیگر از این پس به ننه ت، زنگ نزن، کشت مرا
مادر بچه منم و… سر به غذا میزنم و…
پوشک عوض میکنم و… بوی عفن کشت مرا
دل به تب و تاب زدن، حیاط را آب زدن
چنگ به جوراب زدن، توی لگن کشت مرا
تن تننن، تن تننن، کشت تو را مولویا
زن زننن زن زننن، زن زننن کشت مرا
مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت تو را
منفعلا منفعلا منفعلا کشت مرا
«من نه منم، نه من منم»، نه زن منم نه من زنم
هر چه زنم گفت: منم، عشق به زن، کشت مرا !

اشعار طنز فاطمه طهماسبی

اگر قانون پر از اصل واساسه
یه جاهایش مخصوص خواصه
خداوندا مگه خوابی که هر بار
از اون بالا یکی در اختلاسه؟!

رو پیشونیش جای یه مهر خاصه
تو کار اختلاس داره شناسه!
به شیطان هم بگو خدمتگزاری
بدون رانت خواری بی کلاسه!

شبیه یک چک برگشت خورده
دل از عشقش یه مُشت مَشت خورده
ولی شکر خدا اون هم با عشقش
همین دیشب به تور گشت خورده

گل زردم گل زردم گل زرد
یه بشکه نفت باید دست و پا کرد
تو روز مرد خود رو می سوزونیم
دیگه هدیه از این بهتر برا مرد؟!
این بار خدا فن آوری خواهد کرد
در کشورمان ترابری خواهد کرد
با سرعت لاک پشت ها در ایران
اینترنت مان برابری خواهد کرد

چه می شد دولت امسال وام می‌داد
یه کم کار درست انجام می‌داد
اگر تحریمه و پولی نداره
به زن یک بشکه نفت خام می‌داد!

دل آدم یه وقتی سنگ میشه
با خلق الله اسیر جنگ میشه
ولی دیگه به وقتایی عمیقا
برا هرچی الاغه تنگ میشه!

داره اخبار میگه آسه آسه
چه قدر اخبار گومون با کلاسه
همه دنیا بدند و ما فقط خوب
این هم اخبار بیست و سی خلاصه!

محمد قلی نسب

ریش ما در پیش و ایمان نیز کم
پیش ما آورده شیطان نیز کم
این زمان – بی پرده – هرکس با کسی ست:
وصل، بسیار است و پیمان نیز کم!
ای که دستت می رسد! کاری بکن!
دست من کوتاه و دامان نیز کم
مادرم می گفت: لاغرتر شدی
گفتم آبم کم شده، نان نیز کم
حال من چیزی شبیه حافظ است:
«دردم از یار است و درمان نیز کم!»
دزدی آمد خانه ی خالی ما
ما کم آوردیم و ایشان نیز کم!
گفتمش یک هفته ی دیگر بیا
آمد و پولم دوچندان نیز کم!
گفت: ای جانم! تو از ما کمتری؟
گاه دزدی کن ولی آن نیز کم!
کم اگر دزدی کنی ـ در روستا،
خود نداری چیزی از خان نیز کم
گفتمش: من شاعرم، در شعر من
می شود گاهی «فراوان» نیز «کم»
گفت: اشکالی ندارد، شاعرا
راست کم دارند و چاخان نیز کم!

علی اسدی شهربابک…!

وقتی دلت گرفت ز هر غم برو کرم
سیگار تخمه چیپس پفک آبمیوه دوغ
جای زیارتی کرم هست «آبعلی»
رای کرم اگر چه فقط چار در صدی است
پایان جنگ کشور ایران-عراق بود
دنبال هر چه حق مسلم نرو «وین»
خر پول اگر شدی به فرانسه سفر بکن
کلا تفننی بکش و محض احتیاط
کلا جوانی ات برو ریواس و برقص
با آن فرشته کرمی آبدر بچرخ
کفاره ی شراب خوری های در جوزم
سیگار تخمه چیپس پفک دوغ برندار
برگرد سمت جاده و کم کم برو کرم
با این بساط عیش فراهم برو کرم
زین پس به جای چشمه زمزم برو کرم
«تکرار میکنم» که عزیزم برو کرم
فرمانده گفت :خط مقدم برو کرم
دنبال هر چه حق مسلم برو کرم
بی پول اگر شدی به جهنم برو کرم
هر بار با اراده ی محکم برو کرم
گشتی چو پیربا کمر خم برو کرم
با آن غزال آبدری هم برو کرم
با حاج علی تمام محرم برو کرم
این بار مثل بچه آدم برو کرم

محمد جواد زمانی

«در وصف قالیباف»
هر جا همیشه هستم و تکذیب میکنم
خود را به میز بستم و تکذیب میکنم
سرهنگ مهربانم و هر شورشی که شد
گازانبری شکستم و تکذیب میکنم
فرقی نمیکند که چه تعداد سوختند
شکر خدا که هستم و تکذیب میکنم
یک عده مفت خور همه در آتشند و من
زحمت کشم!! نشستم و تکذیب میکنم
یک عده گفته اند بیا معذرت بخواه
زل میزنم به شستم و تکذیب میکنم
ما در زباله عکس رخ برق دیده ایم
از کشف خویش مستم و تکذیب میکنم
دستی به سطل دارم و دستی به فازمتر
کنتور هم به دستم و تکذیب میکنم
با این که بنده بچه ی شیراز نیستم
خییییلییی زیاد خسته م و تکذیب میکنم

اینم برا اینکه محمود ناراحت نشه!!
یک عمر ضرر کرد فقط سود نبرد
طفلک… به خدا که هر چه را بود نبرد
این وصله به هرکسی بچسبد شاید،
اما به خودش قسم! که محمود نبرد

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *