ره آورد شلمچه

ره آورد شلمچه

جشن پتو (خاطره ای از یک رزمنده) یاسمن یوسف زاده

حاجی از همون موقع هم مثل جت بود ما با حاجی دوستای صمیمی بودیم وهمیشه شوخی می کردیم. یه روز با بچه ها تصمیم گرفتیم که نقشه ای بکشیم و باحاجی یه شوخی درست حسابی داشته باشیم. بالاخره بعدازسلسله مباحث ومذاکراتی که بابچه ها داشتیم ، قرار براین شد که با پتوبا حاجی شوخی کنیم. حالاچراپتو؟ الله اعلم…
با بچه ها شروع کردیم به فراهم کردن مقدمات ماجرا بعد ازاینکه مقدمات کار فراهم شد وفهمیدیم که چه شکلی حاجی روغافلگیر کنیم. دوتا ازبچه ها را فرستادیم دنبال حاجی، نفس هامون حبس شده بود.باخودم میگفتم :واقعا میخوایم این شوخی رو باحاجی کنیم؟ ما همه مون با یه پتوپشت در ایستاده بودیم…خلاصه سرتونو درد نیارم، حاجی بعداز نیم ساعت اومد صدای نفس بچه ها رو میشد بشنوی. وقتی حاجی اومد تو و قشنگ وایساد .بابچه ها یه دفعه با یه پتوبدون اینکه فک کنیم وبه اطرافمون دقت کنیم حمله کردیم طرفش و پتو رو انداختیم روش و حالا نزن کی بزن !!! صدای خنده هامون قاتی شده بود. فک میکردیم آپولوهوا کردیم خخخخ اما حدودا» بعداز ربع ساعت متوجه شدیم کسی اصلا زیرپتونیست !!!
پس ما به چی میخندیدم همه گیج شده بودند وعین … به هم نگاه میکردیم تا اینکه دیدیم حاجی گوشه ی سنگر ایستاده، داره یه سیر به ما میخنده بعدازمدتی حیرانی وسرگردانی درعالم هپروت تازه متوجه شدیم چه کلاهی سرمون رفته بود. انگارنه انگار که ما میخواستیم حاجی روغافلگیر کنیم اما جوری خودمون غافلگیرشدیم که به هم قول دادیم این ماجرارو برای کسی تعریف نکنیم. اما نمیدونم حالا چرادارم این ماجرا روتعریف میکنم این خاطره یکی ازبهترین خاطراتیست که توی جبهه با حاج قاسم داشتم …

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *